5 ماه گذشت
سلام به همه خاله های مهربون ![]()
روزا تند تند دارن میگذرن و ادی مامان داره هر روز بزرگتر میشه
انگار همین دیروز بود که آدرین و برای اولین بار بغل کردم اینقدر لاغر
ونحیف بود که می ترسیدم بغلش کنم ولی حالا حسابی واسه خودش
مردی شده وبا اون موقع قابل مقایسه نیست.
آدرین مامی کلی کار
جدید یاد گرفته ....
الان دو سه روزه غلت میزنه![]()
دیگه شست پاش به دهن کوچولوموچولوش می رسه ودیروز دیدم داشت باتمام قدرت شست پاشو میمکید
وکلی خوشحال بود که
بعد از یک ماه تونسته به هدفش برسه ودیگه حالا مگه ولش میکرد...

حالا دیگه هرچی و که می بینی می خوای بگیریش ودستاتو به
طرفش دراز میکنی واگه موفق بشی بگیریش یک راست می بریش به طرف دهنت.
همین چندروز پیش بود که من حواسم نبود وپارچ آب وگرفتی وهمه
آبش رو ریختی رو زمین

دیشب هم داشتم زرد آلو می خوردم وتو هم تو بغلم
بودی وداشتم جواب سوال خالت و میدادم که متوجه صدای ملچ
ومولوچ تو شدم ودیدم داری خیلی بامزه زرد آلو مامانو تند تند میک
میزنی واز فرصت استفاده میکنی و خلاصه کلی خندیدیم .
عاشق بیرون رفتنی ووقتی چراغ های رنگی رو می بینی با صدای بلند
ذوق می کنی.



5 ماه گذشت
